تبليغاتX
گنجور

گنجور

۱-چند سال پیش وقتی مهمان خانه یکی از دوستان پدرم در بندر لنگه بودیم ، میزبان برای صبحانه کره حیوانی و مربای خرچنگ به ما داد . از طعم و تکه های بدن خرچنگ در آن خوشم نیامد . میزبان که دشداشه سفید و اتو کرده ای تنش بود ، گفت :" همه همین جوری ان . بچه ها رو می گم . بزرگ شوی دوباره هوسش را می کنی !" .

بدجوری به دلم افتاده که دوباره از آن مربا بخورم . طعم آن یک ذره ای که چشیده بودم این همه مدت پنهانی زیر زبانم مانده است . این بار یک کاسه تمام را به تنهایی می خورم . میزبان دشداشه پوشم یک شیشه خیارشور را برایم پر از مربای خرچنگ کرده است . او به من قول داده است  در ملاقات بعدی مان ، مربای صدف به من بدهد . در ملاقات بعدی مربای ماهی مرکب و از همه جالبتر " مربای ماسه بادی".

 

۲-شنیده ام در کشور استرالیا ، جانور کیسه داری به نام "تنبل" زندگی می کند که اکثر وقتها از درخت آویزان است و هر چند روز یک بار  برای خوردن غذا از درخت پایین می آید . آنقدر از روی درخت تکان نمی خورد که روی پوستش جلبک رشد می کند . این شب ها که تا دیر وقت فوتبال می بینم ، صبح که از خواب بیدار می شوم ، همین جوری که غلط می زنم و نمی توانم بلند شوم ، دلم می خواهد یکی از آن کیسه داران باشم .  

+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 20  توسط نادر  | 

۱-"دنیا به اژدرها ماند بسیار خوار . خلق را می خورد ، چندین هزار سال است و هنوز گرسنه است ."

این جمله در سبب نوشتن کتاب "عجایب نامه" یا "عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات "امده است تالیف محمد بن محمود همدانی در قرن ششم هجری ق . کتابی بسیار جالب و خواندنی پر از طرح های بدیع که تعدادی از غولهای ادبیات داستانی به آن استناد کرده اند از جمله بورخس در هزارتوهایش و مارکز در زیبا ترین غریق جهان .والبته بدانید ما ها که باد در شلوار های مان انداخته ایم از این کتاب ها نمی خوانیم .  کتابی  که ان گونه که شایسته اش است تا کنون به خصوص در ایران مورد توجه قرار نگرفته است کتابی در مدخل های بسیار زیبا از جمله در عجایب ادمی ، عجایب صخره ها ، عجایب بلاد ، عجایب چاه ها و ... . این کتاب را جعفر مدرس صادقی در مجموعه بازنویسی هایش آورده . تخیل وهم انگیز محمد بن محمود همدانی بسیار بر شما که سوار خر مدرنیسم شده اید به کار خواهد آمد . این جلوه دیگری از ادبیات کهن ماست .

 

۲-فوتبال بود . هلند و ایتالیا . هلند سه به صفر از ایتالیا  پیش بود . با این حال دوربین های تلویزیونی تماشاگران ایتالیایی را نشان می دادند که جست و خیز می کردند و خوشحالی . از ته دل به انها که تیمشان سه گل عقب بود و باز هم خوشحال بودند خندیدم . اندکی بعد فهمیدم این تصاویر خوشحالی مربوط به اول بازی است و صدا وسیمای عزیز ما در هنگام زوم کردن دوربین بر روی تماشاگران عزیزتر انچنانی ، جهت این که ما جوانان برومند تحریک نشویم ، این تصاویر را نشان می دهد . از ته دل به خودم و همه جوانان برومند خندیدم .

 

۳-دلم نمی آید بقیه مقدمه کتاب عجایب نامه را ننویسم : " آدمی اگراز همه آفات برهد ، از آفت مرگ بنرهد . مثل وی چون میوه ای بود بر درخت : اگر از صدمه ی سنگ و زحمت باد نجات یابد چون پخته شود ، فرو آید . و من در مدت عمر خویش اندیشه کردم که عمری که غایت آن شصت سال بود ، از آن نیمی خواب بود ، سی سال بماند ، از سی سال ، پانزده سال حالت طفولیت بود و جوانی . به پانزده سال چه توان کردن و محصول این  چند سال چه خواهد بود ، با این همه آفات ؟

 

 

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 19  توسط نادر  | 

چند روز پیش که برای انجام یک کار بانکی بیرون رفته بودم و  دنبال یک جای پارک در خیابان می گشتم ،پس از نیم ساعت جستجو بالاخره یک جای پارک پیدا کردم . مشغول پارک کردن ماشین شدم که دیدم یک نفر که لباس یک دست آبی تنش بود و یک عینک دودی که شیشه های درشتی داشت روی چشمهایش گذاشته بود ، اشاره کرد که پیاده شوم . با حرکت  سر و دست به او فهماندم که می خواهم ماشین را پارک کنم ولی او اصرار داشت که پیاده شوم . در حالی که عصبانی شده بودم ترمز دستی ماشین را کشیدم ودر ماشین را که اریب در خیابان ایستاده بود باز کردم . پارکبان با لحن تند و خشنی گفت : این جا چیکار داری  ؟  گفتم : خوب معلومه ، می خوام ماشینمو پارک کنم . بلافاصله گفت : اسم شب ؟ من که  عصبانی شده بودم گفتم : چی ؟ اسم شب دیگه چیه ؟  اسلحه کمری اش را در آورد و سر من را نشانه گرفت  و گفت : دوباره می گم اسم شب ؟ من که کاملا خودم را باخته بودم هاج و واج نگاهش کردم . پاسبان پس از این که مطمئن شد که من اسم شب را نمی دانم یک گلوله به سر من شلیک کرد و مرا کشت .

حتما شما فکر می کنید من چقدر بی دست و پا بودم که این گونه منفعل در برابر پارکبان ظاهر شدم و نتوانستم هیچ کار مثبتی انجام دهم . ولی این جوری نیست راههای دیگری را هم بعد از آن اتفاق در ذهنم مرور کردم مثلا:

پارکبان گفت : این جا چیکار داری ؟ گفتم : خب معلومه ، می خوام ماشینمو پارک کنم . بلافاصله گفت : اسم شب ؟ من که منگ و عصبانی بودم گفتم : چی ؟ اسم شب دیگه چیه ؟ اسلحه کمری اش را در آورد و سر م را نشانه گرفت و گفت : دوباره می گم اسم شب ؟ من که حالا دیگه فهمیده بودم قضیه شوخی نیست و طرف کاملا جدی است ، یاد هالیوود افتادم و سریع اسم نامزدم را گفتم : سفینه . پارکبان گفت : چی ؟ گفتم : سفینه ، اسم نامزدمه . پارکبان زیر لب غرید : خاک بر سر زن ذلیلت کنم ، ماشه اسلحه را کشید و یک گلوله به سرم شلیک کرد .

صد البته راههای دیگری هم هست . مثل داد زدن و طلب کمک کردن یا گلاویز شدن با پارکبان و ... که فکر می کنم هیچ کدام فایده ای نداشته باشد و بهتر است در این گونه موارد همان کاری را انجام دهید که من انجام دادم . فقط هاج و واج نگاه کنید . این روزها اتفاقات عجیبی می افتد .

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 13  توسط نادر  | 

روزهای بد ای کاش نبود.

روزهای بد ای کاش روزهای عمر من نبود .

روزهای بد ای کاش اردی بهشتی بود یا تابستانی که می شد چشمی به آخرش داشت .

روزهای بد ای کاش اتوبوس شیراز به تهران بود  ، هرچند که بدترین شب عمرم را در آن بگذرانم اما به هرحال تمام می شد و صبحی و سپیده ای می رسیدم به ترمینال جنوب .

روزهای بد ای کاش شصت تازیانه  بود بر پشتم  که با اولینش ، شمارش معکوس شروع می شد و هر چند سخت بالاخره تمام می شد .

روزهای های بد ای کاش چرکی باشد نشسته بر تنم  که با لیفی و کیسه ای بزدایمش  و بیرون که بیایم ازاد باشم و راحت .

روزهای بد ای کاش آدرس و نشانی داشت تا من با تمام مواد منفجره دنیا او را بغل می کردم منفجر می شدیم و همانگونه که زندگی ام با او عجین شده مرگم نیز هم آمیز او باشد .

روزهای بد اما نوزادی است که در درونم نطفه می بندد . بزرگ می شود و خیلی زود من در او گم می شوم .

روزهای بد روزهای عمر من است .  

+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 9  توسط نادر  | 

تقریبا تمام مذاهب ، بشر را به خداترسی تشویق می کنند و تهدید . ( بشارت دهنده و ترساننده ).

اما تاریخ این گونه قضاوت نمی کند ، حتا اگر در صحت گزاره های تاریخی شک کنیم و زمان حال را با منطق موجود خویش واکاوی کنیم ، خواهیم دید که عملا این انسانها هستند که همیشه به نیابت از خدا بر گرده خلق نشسته و حکم داده اند و تکفیر کرده اند . وقتی به پشت سر نگاه می کنیم توده توده اجساد نیاکانم را می بینم که دشنه جهالت بشری بر گرده شان نشسته است . می گویند وقتی " یان هوس " از هواداران اصلاحات در کلیسا در سال 1414 میلادی به جرم ارتداد بر توده ای از هیزم  سوزانده می شد ، روستایی دسته هیزمی بر هیزم های زیر پای او ریخت . یان هوس به جرم مخالفت با عقاید دگم کلیسای رم  در آتش سوخت . آیا خدا این چنین بر بندگانش تاخته است ؟ گذشت زمان مشخص کرده است که چه کسی باخته است . اکنون چیزی از یان هوس بر جا نمانده است . گفته   او هنگامی که آن روستایی هیزم ها را به زیر پای او ریخت این بود : " ای سادگی مقدس " . ما می دانیم که آن سادگی امروزه این قدر ها هم مقدس نیست . این مهم است که بدانیم که نوع بشر دست کم در فهم از عالم بالا یکسان هستند و کسی را بر کسی برتری نیست ، هر چند که عالمی باشد که سالها در کنج صومعه ای عبادت کرده باشد که اگر تجربه ای کسب کرده باشد فی النفسه است و غیر قابل انتقال به غیر . این مجال میدان مقایسه نیست و فرصتی برای هماورد طلبیدن نمی دهند و چنین تعریفی در حافظه اش گنجانده نشده است .  من به نوع بشر وقتی که قدرتی افسار گسیخته دارد بدبینم . تجربه نیاکانم همیشه مرا از "سادگی مقدس ام " بر حذر خواهد داشت اگر اندکی فکر کنم .

+ نوشته شده در  87/02/08ساعت 13  توسط نادر  | 

امروز چیزی در من مرده است . نمی دانم چه اسمی روی آن می توانم بگذارم . دوست بسیارنزدیکی مدتی از امضا من سوء استفاده کرده است . مدتها نسبت به این قضیه تردید داشته ام . تردیدی که اکنون یقین شده است . ذهنم ناخود آگاه به روزهای دور می رود . سال سوم دبیرستان . در امتحانی تقلب کردم . آن هم به شیوه ای بکر . جبر سال سوم  را تا قسمتی  بیشتر نخوانده بودم . پرسش ها را تا نیمه کاملا جواب دادم به گونه ای که یکی از دوبرگ سفیدی را که برای پاسخ داده بودند سیاه کردم و در انتهای برگ درشت  نوشتم :ادامه در صفحه دوم . برگ دوم را داخل جیبم گذاشتم . با دبیر جبر دوست بودم ، بالاتر از دوستی یک معلم و شاگرد . از ادبیات صحبت می کردیم و از سیاست و چیز هایی که ان روز ها مد بود ، جلسه درس بعد اخر کلاس صدایم زد ، گفت : نادر ! برگه دوم پاسخ نامه ات نیست  و من جواب های آماده ام را به او دادم . نمی دانم فهمید یا نه ، ولی چیزی نگفت . نمره امتحان من در آن ثلث 18 شد. اما پشیمانی آن کار هنوز عذابم می دهد . پیشتر ها هم  تقلب کرده بودم و بعد ها هم اگر شرایط مساعد بود دریغ نمی کردم از این کار . اما موضوع اعتماد بود و سوء استفاده از اعتماد دوستم و معلمم . امروز چیزی  در من مرده است . نمی دانم چه اسمی روی آن می توانم بگذارم . دوست ، اعتماد ، انسان ... او به وسیله امضاء من خلاف مقررات و اخلاق عمل کرده ، قاعدتا رشوه گرفته است ، شاید احتیاج داشته است ، نه ! می دانم وضع مالی او  بهتر از من است ، زمین خریده است و اتومبیلی که همه کس نمی تواند سوار شود .  نمی دانم ... نمی توانم او را ببخشم .

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 12  توسط نادر  | 

لطفا اصرار نفرمایید . نمی توانم به خواب شما بیایم . شب ها سرم خیلی شلوغ می شود . همه به خواب من می آیند .
+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 23  توسط نادر  | 

۱-پینوکیو علی رغم پافشاری  جینا سوار قطار می شود . می رود به شهری که در آن جا تنها  بازی می کنی و خوش می گذرانی . اما با توطئه صاحب سیرک شب را در رختخوابی می خوابد که او را تبدیل می کند به الاغ و مدتی به عنوان "خر پینوکیو"توسط صاحب سیرک که آدم بدجنسی است به بیگاری کشیده می شود و انواع و اقسام شکنجه های جسمی و روحی را تحمل می کند تا موفق به فرار می شود . در هنگام تعقیب و گریز در آب سقوط کرده و تبدیل به همان آدمک چوبی می شود و در نهایت طعمه نهنگ می شود . پس از جستجوی فراوان  در شکم نهنگ پینوکیوی سرگردان نوری را از دهلیزی می بیند ، به نور نزدیک می شود ، در اعماق شکم نهنگ ، کسی پشت میز نشسته است و مشغول نوشتن است . او " پدر ژپتو " است ...

هنوزم که هنوزه وقتی یاد  پینوکیو می افتم خودم را می بینم که عصر های پنج شنبه زنگ آخر خورده و نخورده کیفم را می گیرم و بدو بدو می رسم به خونه . کیفم را گوشه ای پرت می کنم  و منتظر می شم  که برنامه کودک شروع بشه . ما کودکان دهه شصت چه روزهایی داشته ایم با گربه نره و روباه مکار ...

 

۲-حالا که رسم شده و همه " تاکسی نوشته " می نویسند ، من هم می نویسم :

موسیقی تندی تاکسی را پر کرده (از رادیو پخش می شود).

هر چند لحظه یک بار ، خانم گوینده با حرارت جملاتی را در وصف زندگی می گوید :

موسیقی

خانم گوینده : زندگی جاری شدن در لحظه است ، لحظه هاتون بهاری .  

موسیقی

خانم گوینده : زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .

موسیقی

خانم گوینده : زندگی موهبتی الهی است ، قدر این موهبت رو بیشتر بدونیم .

موسیقی

پیرمردی که کنار من نشسته است : ای گه بگیره به این زندگی .
+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 14  توسط نادر  | 

۱-اکثر ما از افسانه و اسطوره خوانی لذت می بریم . من زیاد به این موضوع فکر کرده ام ؟ شما چی ؟

شاید یکی از دلایلش این باشد که شخصیت های اساطیری زمان ، مکان و زبان این سه عنصر اصلی محدود کننده ما را در هم می شکنند و من که از این سه عنصر ذکر شده دل خوشی ندارم ، وقتی می بینم  اسطوره آنها را جر وا جر می کند ، خوشم می آید از اسطوره . یکی از دلایل دیگرش هم این است که در اسطوره تقریبا همیشه شر مطلق در برابر خیر مطلق قرار می گیرد و تکلیف ما مشخص است و باید برویم و شر را نابود کنیم و خیالمان راحت است .اما در دنیای واقع این گونه نیست و ما همیشه گهگیجه می گیریم که واقعا حق با کیه ؟ من که نمی دونم ؟ شما چی ؟ این به نظرم موضوع خوبی می شه که راجع بهش گفتمان بکنیم هر چند که ماشاالله کتاب های زیادی در این باره نوشته شده اما گفتمان ما چیز دیگری است ، من که این جور فکر می کنم. شما چی ؟

 

۲-حالم از شرایط حساس و سرنوشت ساز به هم می خورد ، اما تا زمانی که به یاد می آورم خودم  و کشورم در شرایط حساس و سرنوشت ساز بوده ایم . آرامش را می خواهم  که با تمامی سلول های تنم آن را  نفس بکشم .

 

۳-یک سوال عمیق هم دارم راجع به موضوع اول : چرا افسانه اسم دختر است ولی اسطوره اسم دختر  نیست ؟

من فکر می کنم به خاطر آن ط دسته دار باشد . شما چی ؟

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 13  توسط نادر  | 

۱-همانگونه که کوهها و دشتها درگذر زمان دچار فرسایش می شوند ، تاریخ هم دستخوش فرسایش می شود . البته در مورد اول عوامل طبیعی مثل آب و باد این کار را انجام می دهند و در مورد دوم قطعا عوامل انسانی . فرسایش ، تاریخ را صیقل می دهد و گوی گونه می کند . ناهمواری های آن به وسیله کج فکری های ما صاف می شود ، تاریخ یکدست می شود ، آن گونه که تاریخ نگار می خواهد و این در ازمنه گذشته به وسیله شفاهیات و روایات صورت گرفته و در زمان حاضر به وسیله اسناد دولتی . دولت ها در پهنه جغرافیایی اشان می کوشند تاریخ را آن گونه که منافعشان ایجاب می کند به تصویر بکشند . روایات متناقض ( البته با نظر تاریخ نگار ) از متن حذف شده و روایات منطبق بر نظر وی در تاریخ درج می شود . البته هرچه از زمان وقوع رخداد بگذرد ، روایات نیز در جهت تثبیت عقیده تاریخ نگار اضافه می گردد .

دیروز که فیلم یاد هندستان کرده بود و به دنبال بررسی یک رخداد تاریخی بودم در رابطه با آن رخداد تاریخی موضوع جالبی نظرم را جلب کرد که بد ندیدم در اینجا بیاورم .( هرچند که بارها از این مسئله بدون این که توجهم را جلب کند گذشته بودم و تنها با خوندن یک کتاب این مسئله توجهم را جلب کرد.) در ارتباط با رخداد تاریخی مورد نظر من تا اواخر قرن سوم هجری قمری تنها یک روایت به نام " سلیم بن قیس هلالی" در کتب تاریخی آمده است . در اوایل قرن چهارم هجری ق کلینی  فقیه  مشهور در کتاب خود "الکافی" هفده روایت را در تایید آن واقعه تاریخی ذکر می کند . پنجاه سال بعد " محمد بن علی صدوق" معروف به شیخ صدوق در کتاب خود " اکمال الدین" در تایید واقعه مذکور از سی و پنج روایت یاد می کند و بالاخره" محمد بن علی خزاز" در اواخر قرن چهارم در کتاب "کفایه الاثر" شمار روایات تایید کننده را به دویست روایت می رساند .

جالب است که تمامی روایت های تایید کننده این رخداد از شفاهیات و به نوعی پیشگویی کننده این رخداد است . ( مثلا تاریخ نگار می گوید که از فلان بن فلان شنیده است که پدرش از پدرش شنیده است که فلان شخص در هنگام جنگ فلان گفته است که چنین حادثه ای اتفاق خواهد افتاد.)

۲- بعد از چند ماه که از خدمت سربازی همولایتی ما می گذشت و او به مرخصی آمده بود  ، وقتی از او پرسیده بودند کجا خدمت می کنی ؟ گفته بود " رودهند" جایی نزدیک تهران . ( احتمالا نزدیک " بومهند" هم .)

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 14  توسط نادر  |