تبليغاتX
گنجور

گنجور

دوک نخریسی

در دوران دانشگاه ، هم اتاقی داشتم که اسمش " ممد" بود . بچه مشهد ، محله نخریسی . من به او لقب "دوک" داده بودم . کم کم معروف شد به " دوک نخریسی".

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت 19  توسط نادر  | 

ادبیات زیباست . همسایه ها را خواندم از احمد محمود . با همسایه ها ، محمود شما را به سالهای بحران می برد . اوایل دهه سی خورشیدی ، روزهایی در تب و تاب ملی شدن صنعت نفت ، انگلیسی ها و خوزستان .

نثر گیرا ، جملات کوتاه و دیالوگ های تکرار شونده که چه زیبا هم مکرر می شوند بی آن که هیچ دل زدگی از کار پیش آید . شخصیت پردازی ناب و راوی که خالد نامی است نوجوان .

برگردان های پی در پی و دیالوگ های مکرر شده عجین شده با برگردان ها . شخصیت هایی هر چند کوچک با فضایی که تقریبا در همه جای رمان تنگ است و محصور خواه با آرمان گرایی راوی خواه با فقر شخصیت ها . خواه در خانه اشتراکی یا قهوه خانه یا زندان . امان آقا و بلور خانم ، عنکبوت ، خواج توفیق ، رحیم خرکچی و رضوان . علی شیطان در وسط است و سیه چشم(ناسوت ولاهوت) . همسایه ها با زندان عجین می شوند . فضا همان است و همسایه ها همان . اما به جای آنها شعبون یخی ، رضا گلگیر ساز رستم افندی و ناصر ابدی می ایند .

در همسایه ها  هیچ چیز اختصاصی نیست . همه چیز عمومی می شود و اشتراکی  . حتا آرمان راوی و دوستانش که همه چیز را برای همه می خواهند . از خواندن همسایه ها که فارغ شوی چشمت را که باز کنی ، اگر بالای اتاقت نورگیری داشته باشی و اگر در آن لحظه افتاب از داخل نورگیر افتاده باشد داخلِ اتاقت ، نگهبانی را می بینی که سایه تفنگش افتاده روی در اتاقت .
+ نوشته شده در  86/10/02ساعت 10  توسط نادر  |